شب شعر
تصمیم گرفتم تو این قحطی موضو آپی کنم بسی چرت و پرت!
مسلما پس از تفکرات بسیار به این نتیجه رسیدیم هممون که آپیدن با موضوع آخر سال بسی چرت و مزخرف است! در نتیجه نمیخوام با این موضو آپ کنم!
از بحث شیرین و بسیار جذاب امتحانا م که... هیچی نگم بهتره!
راستی دیروز شب شعرمون بودا...! (موضوع پیدا کردم!
هورا!)
اول صب که رفتیم دیدیم هیچی نداریم! بعضی از بچه ها که تقریبا قید شب شعر رو زده بودن که با تلاش های اینجانب و همکاری دوستان منصرفشون کردیم و تصمیم گرفتیم بریم (یا برن!) با هر بدبختی ایه وسایل مورد نیاز غیر در دسترس و تهیه کنیم.
بالاخره زنگ هندسه به هر بدبختی و پول جم کردن واسه هوکامه و برنامه ریزی گذشت و ما شرو کردیم به چسبوندن روزنامه ها به پنجره ها و ور داشتن میزا و...
با کلی تاخیر برنامه شرو شد و نگین (ع) در نقش مجری بچه ها رو صدا میکرد و منم اولاش فقط ریز (همونی که هر کی روش یه اسمی میذاره! مث دیری دیری دی یا بارا بارا بام! بعضیام با حرکات دست نشون میدن!) میزدم و مولایی صداش در اومد و گفت موسیقیتون فقط همینه؟! منم تو دلم گفتم نه الان واست باباکرم میزنم شاد شی! تازه به بچه هام گف دس نزنن! از نظر من واقعا کسل کننده به توان ۱۰۰۰۰۰۰ بود! حالا من هی میخوام ریز نزنم میام ریتما رو قاطی پاتی میکنم! خودمم نفهمیدم چی زدم!
وسط برنامه یادم افتاد کتابم تو کیفمه! ینی یه وضی بود! به یاسی گفتم دیوان سهرابت و بده با ایما و اشاره، یاسی اون وسط میگه واسه چی! منم از خیرش گذشتم. بد به زری گفتم سه ساعت بعد گفت پیداش نکردم!! به مهرناز گفتم دیوانش و بده اونم نداد! در واقع نگرفت من چی میگم! پس از تلاش بی ثمر من بالاخره زری و دیدم که شادان داره میاد طرفم با یه کتاب فارسی که ورقاش در حال شوت شدن به بیرونن! خدا رو شکر کردم تاریک بود چون فک کنم از عصبانیت و خجالت سرخ شدم! آخه اون کتاب و میمردی درس بگیری؟!!
غرق گوش دادن بودم یهو دیدم یه چیز سنگین فرود اومد رو کمرم!! برگشتم دیدم مهدیسه! فک کردم یکی شوخی خرکی کرده باهام!! بعدش یهو دیدم شعره تموم شده و از هیشکی صدا در نمیاد! فهمیدم باید تمبک بزنم!! آخرش بود! فقط یه چی زدم محظ زدن! حالا مهدیس بهم میگه بیشتر بزن! از وقتی شعر قبلی تموم میشه تا شروع شعر بعدی!! میخواستم بگم حالا تو این قحطی نت تو جای من بودی همینم نمیزدی!
گذشت و گذشت تا نوبت رسید به من! کلا سکوت محظ بود! آخه یکی نیس بگه یه دستی چیزی! ینی داشتین همدیگه رو نگا میکردین! منم داشتم فیض میبردم!
بالاخره تموم شد و واسه شادمانی نتی که به حسنی شهرت یافته رو زدم... خونه ما و بازم یه سال دیگه رفت و با آهنگ خوندیم! و بعدم حمله به هوکامه و نوشابه!!
... و بعد از چند زنگ رسیدیم به آخرین زنگ و بعدم تعطیل شدیم... :دـــــ
ـــی!
+بچه ها... تموم شد... دومم رفت... الان از سال دوم فقط امتحاناش مونده... هر کاری کردم امروز گریم نگرفت... ولی از ته قلبم میخواستم بزنم زیر گریه. سال دیگه هممون سومیم! باورم نمیشه! امروز اصن مث روزای آخر نبود ولی... نمیدونم چرا. ولی الان فقط یه چیز مونده ته قلبم که دلم میخواد سریع از شرش خلاص شم... یه حسی که بهم میگه که بگم... خدافظ دوم!... نه!:(((
+کسی مسنجر نمیاد؟ آخه هیشکی آن نیس اصولا!
+من نظر میخوام! هر کی بخونه (کلا بیاد) و نظر نده... حلالش نمیکنم!
!
با تشکر
من